ملال آور بود.نه؛وحشتناک بود.شاید هم مسخره بود.به هر حال مجبور شدم آن شب را در کنار چند مرد شکارچی که از قرار معلوم سه ماهی می شد تن به آب نزده بودند بگذرانم.یک موتور برق در گاراژ کار می کرد و می توانست یک لامپ چند واتی را روشن کند.زیر نور لامپ مرد جوان شروع به پختن غذا کرد و شکارچی ها پیپ هایشان را تمیز می کردند و از نبود شکار گله می کردند.کاری نداشتم.تصمیمم را گرفته بودم.فردا به همان ایستگاه قطار می رفتم و سوار قطار می شدم و بر میگشتم خانه ام.کوله ام را باز کردم و خودم را مشغول مرتب کردنش نشان دادم تا با مردان شکارچی هم صحبت نشوم.چشمم به نامه ای افتاد که آقای اسمیت به من داده بود.خوشحال از اینکه بیکار نمی مانم شروع به خواندن کردم....
...یک بار خواندم.دوبار.سه بار و...آنقدر که چشمانم خسته شدند و مرد جوان که رابرت صدایش می زدند گفت که شام حاضر است.شام شامل نمی دانم چی بود.با ولع خوردم.این اولین وعده غذایی ام بعد از دوروز گرسنگی کشیدن بود.بعد از غذا دوباره به یاد نامه ای افتادم که اسمیت به من داده بود...
+ادامه دارد...
برچسب:
نویسنده: یوسف موسویپور
تاريخ: جمعه
11 آبان
1397 ساعت: 3:35