من احمقم؟
-
تاریخ: 1402/5/12 ساعت: 14:37
تقریبا به این نتیجه رسیدم که ارشد خواندن آن هم در این مملکت فایده ندارد. قبلا خب خیلی برنامه داشتم. هدف و انگیزهام این بود که کارشناسی را با هر خفتی شده تمام کنم و ارشد را جدی جدی درس بخوانم و زندگی کنم. فکر میکردم میشود انتقالی بگیرم و همینجا چهارتا آدم باسواد توی رشتهی خودم ببینم. بعد دیدم قضیهی ا...
قوی شو
-
تاریخ: 1401/11/19 ساعت: 15:35
یک ماه پیش فکر می کردم توی این روزها دارم بهترین و شیرینترین روزهام را میگذرانمالان؛سختترین و جدیترین روزها را پشت سر میگذارمامیدوار؛شاید برسم به بهترینها هم Adblock test (Why?)
در سختی این روزگار، دلبرکم آهی بر آر
-
تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 12:27
زمانی که این وبلاگ را میساختم فکر نمیکردم آخرین سنگر و سلاحم در برابر هجمهی سیاهی روزگار باشد( و همچنین جایی برای بکاپ فایلهای کارورزی) Adblock test (Why?)
شاید پایان
-
تاریخ: 1401/4/7 ساعت: 18:30
اومدم یه چیزایی بنویسم و برم. حس میکنم آخرین آدم زندهی روی زمین هستم. حتی مطمئن نیستم انقدر بتونم دووم بیارم تا یه روز دیگه بیام و این نوشته رو بخونم. بابا چند ماهه سر کار نمیره. من هم نمیتونم برم دانشگاه. مامان و خواهرم هم مدرسه ندارن. به شدت شرایط ملتهبیه. روزهاشون یا به دعوا و اعلام تنفر از هم می...
اگر خواستن توانستن نبود
-
تاریخ: 1399/1/13 ساعت: 4:51
اگر شما فقط یک پا داشته باشید و کنار خانواده تان که آنها هم نفری یک پا دارند،در شهری که همه یک پا دارند زندگی کنید،ابدا احساس ناتوانی نخواهید کرد.انسان با شرایط زیستیش کنار میآید و چه بسا اگر ب
گذاشتی سر پیری و معرکه گیری؟
-
تاریخ: 1399/1/13 ساعت: 4:51
چرا وقتی هنوز جوونم و حوصله دارم و سه تا تار سفید بیشتر پیدا نکردم نمیای؟
فریاااد میزنم
-
تاریخ: 1398/11/29 ساعت: 23:21
ببین چه فضای سنگینی شدهدر صندلی ها فرو رفتهایمدر جیب ها فرو رفتهایمهنزفری ها حکومت میکنندهیچکسچهرازی ۲۴او و دوستاشفضای گریه داری شدهتوییت ها را هم بخوان این وسطما شایستهی مغمومترین سوگواری هاییم
don't look back
-
تاریخ: 1398/11/29 ساعت: 23:21
یک حرف هایی هست که coudn't explain in englishزنجیرشان کردیم به سیم ارتدنسی و داد کشیدیم آخ درد می کند.که ما دیگه شرقی های غمگین نیستیم...داد میکشیم.طلبکاریم.درد داریم.بیکاریم.فریب خورده و بیماریم+این شب درازه عزیزم.صبح که بیاد نمیدونم...هستم که برات ته قصه رو تعریف کنم؟
بیدار شو آدم ساده
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 15:15
من چرا آدم نمیشم.ینی هر بار باید به خودم یادآوری کنم؟هر بار هم دوباره گول بخورم؟چقدر آخه؟چقدر!باشه اصلا تو بگو دوستش داری و لیاقتش رو هم داره.آخه الان باید بگی؟الان؟؟؟؟دقیییقا همین امسال؟!!!
یه نفر میاد که من منتظر دیدنشم؟
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 15:15
من دقیقا روزایی که حالم خوب نیست،روزایی که تنهام و دلتنگم و معلوم نیست چه مرگمه یهو صفحۀ بلاگفا رو باز میکنم و میام اینجا.حسم به اینجا شبیه پستوهاییه که توش خمره های ترشی و خیارشور داریم.خلوت و خنک و
سه نقطه و ادامه
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 15:15
دلم نمیخواد خبر بد بدم.اما وقتی آدما میمیرن یه واقعیت محکم کوبیده میشه تو صورت آدم.اصلا مهم نیست که مموری کارتت یهو بدون هیچ اتفاقی بسوزه یا سرت گیج بره و بیفتی وسط اتاق.از اینکه هی یکی این واقعیت وحشتناک رو هی میکوبه تو صورتت هم مگه بدتر میشه؟و بعد میبینی بعد از مرگ آدما هم همچنان زندگی ادامه داره ...
بال هایم را چیده ام،با رویای پرواز چه کنم؟
-
تاریخ: 1398/3/30 ساعت: 19:30
میخواهم داستان را ادامه دهم.نمیتوانم.در زندگیام نه ماجراجویی خاصی داشته ام نه حتی بیشتر از یک روز پایم را از این شهرک لجن گرفته بیرون گذاشتهام.از کدام سفر بنویسم؟از کدام داستان عاشقانه؟کدام خاطرهی
جادهی ابریشم از پشت خانهی ما می گذشت
-
تاریخ: 1398/3/30 ساعت: 19:30
کاش چیزی بود کاش در این زندگی چیزی بود که به آن دلخوش میکردم.اگر حتی یک بلیط قطار داشتم راحت دل می کندم.اما ندارم.چون پولی ندارم.کاش پول داشتم.این داشتن برای خریدن چیز های الکی و اضافه نیست.خسته شده
من پر هام رو پیشت جا گذاشتم
-
تاریخ: 1398/3/30 ساعت: 19:30
میخوام زنگ بزنم بهش و بگم ببین چه بارونیه!برام شعر میخونی؟اما نیستدورهاگر باشه دلش پر میکشه برای رفتنکاش منم پر داشتم و الان پرواز میکردم.میرفتم به سرزمین خورشید و دشت
قشنگ تر از دریا،دختر دریاااا
-
تاریخ: 1398/3/30 ساعت: 19:30
حالا جایی هستم بعد از هیچبعد از روز قیامتیا بعد از امتحان پایانیباید خوشحال باشم.بپرم در آغوش این و آن...اما دوباره دور می شوممی ترسماز خودم میترسم و از تجربه های گذشته ام.میترسم دوباره گند بزنم و دوباره گوه بزنم به هر چه هستپس دور می شومتلفنم را کنار میگذارم.هنزفری ام را در می آورم و به همان آهنگ ن...
او از روح پیشگوی بزرگ حرف می زد
-
تاریخ: 1398/3/30 ساعت: 19:30
آمده ام اینجا که ببینم چه نوشته اماز خودم میترسمنوشته ام که دوست دارم غرق شده باشم...و امروز ظهر مجبور شدم خبر مرگ کسی را بشنوم و بدهم.غرق شده بود.شاید خیلی آرام.شاید هم خیلی پر تلاطمنمی فهممنمی فهممفقط دارم میترسمدوباره شروع شدهباید دهنم را ببندم.چرا دهنم را نمی بندم ؟عذاب وجدان دارم.من باعث اینها ...
مکتوب
-
تاریخ: 1398/3/30 ساعت: 19:30
باید چیزی باشدچیزی که مرا آرام کندچیزی مثل رنگ لباس آبی اوو چمن های چهلستونو اودقیقا خود اوکاش بلد بودم چطور آرام باشمکاش خدا صدایم را بشنود.کاش اینها را بخواند.من دلم هفت حوض میخواهدو صدای او که میخو
هشت
-
تاریخ: 1397/8/11 ساعت: 3:35
بر خلاف تصورم کسی که پشت فرمان تراکتور قراضه نشسته بود یک مرد جوان بود.البته توی موهایش اثری از سفیدی دیده می شد ولی از روی رفتار و طرز صبحت کردنش حدودا سی ساله می خورد:خانوم میتونم کمکتون کنم؟ این را وقتی گفته بود که متوجه حضور من در آنجا شده بود .تراکتورش را که خاموش کرده بود تازه متوجه بلندی صدای...
نه
-
تاریخ: 1397/8/11 ساعت: 3:35
ملال آور بود.نه؛وحشتناک بود.شاید هم مسخره بود.به هر حال مجبور شدم آن شب را در کنار چند مرد شکارچی که از قرار معلوم سه ماهی می شد تن به آب نزده بودند بگذرانم.یک موتور برق در گاراژ کار می کرد و می توانست یک لامپ چند واتی را روشن کند.زیر نور لامپ مرد جوان شروع به پختن غذا کرد و شکارچی ها پیپ هایشان را ...
start
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 1:24
نمیشه...نه باید شزوع کنم و دوباره از خودم بنویسم +بلاگفا...تو حجم بزرگی از نوستالژی های منو در بر گرفتی! برچسبها: برای خودم نوشته ام+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۶/۰۴/۱۲ساعت 22 توسط یاشگین وندا ایشتوویگو |