صبح با صدای سوت های ممتد قطار و بوی دود از خواب بیدار شدم.هوا گرگ و میش بود و اینجا اخرین ایستگاه بود.میخواستم به دور ترین نقطه از خانه ام بروم و انگار با حساب ریل های قطار اینجا همان دور ترین نقطه ممکن بود.یا باید به همین جا اکتفا میکردم و بعد از گردش کوتاهی در شهر دوباره سوار قطار میشدم و به دهکده برمیگشتم و زندگی را در همان پناهگاه همیشگی ام میگذراندم یا پی جاده های پیچ در پیچ را می گرفتم و باز هم به دور ترین مختصات ممکن فکر میکردم.
از ایده مضحکم خنده ام گرفت و از شدت دل ضعفه به خود پیچیدم. اول باید به نزدیک ترین غذاخوری فکر میکردم تا چیز دیگری.
همه مسافر ها رفته بودند و من و قطار فرتوت تنها باز ماندگان این سفر نیم بها بودیم.در ایستگاه پشه هم پر نمیزد چه برسد به غذا خوری یا حتی گیشه بلیط؛شاید هیچ مسافری حتی به بازگشت هم فکر نمی کرد.
اینجا آخر دنیا بود....
+ادامه دارد
برچسبها: داستان دنباله دار یک سفر
برچسب:
نویسنده: یوسف موسویپور
تاريخ: سه
شنبه
16 خرداد
1396 ساعت: 16:07