به جاده نگاه کردم.هوا دیگر کاملا تاریک شده بود و تنها نوری که در جاده وجود داشت نور کمسوی چراغ های ماشین قراضه پستچی بود.لحظه ای به یاد چند لحظه قبل افتادم و دوباره ترس برم داشت.چرا داشتم ادامه میدادم؟یک دختر که تا به حال ۲۰کیلومتر هم از خانه اش دور نشده بود حالا میخواست تنهای تنها به سفری بی مقصد برود.حتی فکرش هم ترسناک بود!نه بیشتر احمقانه بود.من ده دلار پول هم نداشتم که بتوانم شب در جای مناسبی بخوابم و با قطار ساعت هفت صبح فردا به خانه ام برگردم و این حماقت را پایان بدهم.چاره ای جز ادامه دادنش نداشتم.
....
به شهر رسیدیم و پستچی که تازه از روی گواهینامه اش فهمیده بودم اسمش ''اسمیت جونز'' است در کنار اولین کافه شهر پارک کرد.
_بهتره کمی استراحت کنید و چیزی بخورید.تا رسیدن قطار ۳ساعت فرصت داریم.
طبق معمول همیشگی ام بدون هیچ صحبتی پایین رفتم و وارد کافه شدم.هیچ شباهتی به کافه نداشت؛یکطرف مردهای هیکلی و قلدری نشسته بودند و سیگار هایشان را روانه در و دیوار رنگ شده میکردند و در طرف دیگر خانم های مسنی که مشخص بود از مرفهین شهر هستند دبلنا بازی می کردند.یک گوشه از کافه هم به زوج های جوان و عاشق پیشه ای تعلق داشت که در روز های گل وبلبل زندگی شان بودند.
درمیان هر دسته از آنها من و اسمیت بیگانه ترینشان بودیم.میزی در وسط انتخاب کردیم و هیکل های مچاله شده مان را روی صندلی های چوبی رها کردیم.
_ادامه دارد...
برچسب:
نویسنده: یوسف موسویپور