خرید بک لینک
از ضبط ماشین صدای موسیقی پر خش خشی به گوش میرسید.لای چشم هایم را که باز کردم چیزی جز سیاهی مطلق ندیدم.ترس برم داشت و فوری سرم را به طرف راننده برگرداندم و پستچی همیشه خندانی را دیدم که حالا خستگی لبخندش را کمرنگ تر کرده بود.خیره به روبه رو بود ولی متوجهم شد و سلام کرد.زیر لب سلام کوتاهی دادم.

به جاده نگاه کردم.هوا دیگر کاملا تاریک شده بود و تنها نوری که در جاده وجود داشت نور کمسوی چراغ های ماشین قراضه پستچی بود.لحظه ای به یاد چند لحظه قبل افتادم و دوباره ترس برم داشت.چرا داشتم ادامه میدادم؟یک دختر که تا به حال ۲۰کیلومتر هم از خانه اش دور نشده بود حالا میخواست تنهای تنها به سفری بی مقصد برود.حتی فکرش هم ترسناک بود!نه بیشتر احمقانه بود.من ده دلار پول هم نداشتم که بتوانم شب در جای مناسبی بخوابم و با قطار ساعت هفت صبح فردا به خانه ام برگردم و این حماقت را پایان بدهم.چاره ای جز ادامه دادنش نداشتم.

....

به شهر رسیدیم و پستچی که تازه از روی گواهینامه اش فهمیده بودم اسمش ''اسمیت جونز'' است در کنار اولین کافه شهر پارک کرد.

_بهتره کمی استراحت کنید و چیزی بخورید.تا رسیدن قطار ۳ساعت فرصت داریم.

طبق معمول همیشگی ام بدون هیچ صحبتی پایین رفتم و وارد کافه شدم.هیچ شباهتی به کافه نداشت؛یکطرف مردهای هیکلی و قلدری نشسته بودند و سیگار هایشان را روانه در و دیوار رنگ شده میکردند و در طرف دیگر خانم های مسنی که مشخص بود از مرفهین شهر هستند دبلنا بازی می کردند.یک گوشه از کافه هم به زوج های جوان و عاشق پیشه ای تعلق داشت که در روز های گل وبلبل زندگی شان بودند.

درمیان هر دسته از آنها من و اسمیت بیگانه ترینشان بودیم.میزی در وسط انتخاب کردیم و هیکل های مچاله شده مان را روی صندلی های چوبی رها کردیم.

_ادامه دارد...


برچسبها: داستان دنباله دار یک سفر

برچسب: نویسنده: یوسف موسوی‌پور تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 16:07

صفحه بندی