دل کندن از دوستداشتنی زندگی که میتوانستم داشته باشم سخت بود.اما عجله اینکه هرچه زودتر بتوانم از خانه ساحلی ام دور شوم نگذاشت تا منتظر قطار ساعت نه شب بشوم؛بعد از اینکه دهکده در پناه صخره های مرجانی ساحلی از تازیانه های آفتاب آرام گرفت در خنکای نسیم های شمال شرقی خودم را به مغازه پیرمرد رساندم تا بتوانم برای آخرین بار تمبر و پودر قهوه و شکلات های مرغوبش را خریداری کنم.شاید از خوش شانسی ام همه افرادی که در دایره کوچک ارتباطی ام حضور داشتند را در مغازه دیدم.آخر هفته بود و من معمولا حتما در آخر هفته سری به آنها میزدم,اما امروز که درگیر جمع کردن وسایل خیلی ضروری ام با کمترین حجم بودم نگرانم شده بودند و حالا دور میز ته مغازه_جولان گاه همیشگی ام_ تشکیل یک جلسه دوفوریتی برای سرنوشت آن دختر عجیب داده بودند ؛پستچی جوان هم پشت پیشخوان یکجور هایی لم داده بود و داشت چرت میزد و مدام سرش به لیوان چرک و کثیف حاوی قهوه اش می خورد.
آنها زیادی آدم های خوبی بودند و حتی یکبار هم بر سر نان بیات شده نتوانسته بودم با نانوا دعوا بکنم.همین بود که حالم را بهم میزد!همیشه باید آدم های قالتاق و مزخرفی باشند تا بتوانی عقده ها و بدوبیراه هایت را در ذهنت روی آنها خالی کنی و سبک شوی.اما خانم مزرعه دار آنقدر آرام بود که حتی نمیتوانست برای آرام کردن گاو هایش سر آنها داد بزند. احساس میکردم سنگین شده ام!
غروب آفتاب من کنار بسته های پستی کنار پستچی جوان خنده رو نشسته بودم و درمسیری که حتی یادم نمی آمد یکبار از آن گذشته باشم با شمردن هر ده خوشه گندم یک متردیگر از ساحل همیشه آفتابی خانه ام دور میشدم...
_ادامه دارد...
برچسبها: داستان دنباله دار یک سفر
برچسب:
نویسنده: یوسف موسویپور
تاريخ: سه
شنبه
16 خرداد
1396 ساعت: 16:07