خرید بک لینک
روزی که تصمیم گرفتم از ناکجا آباد بروم یک روز معمولی بود.یک روز صبح که از خواب بیدار شدم دیدم دیگر تحمل صدای مرغان دریایی و بوی ماهی مرده را ندارم.البته که یک دهکده آرام و بی سر و صدا در حاشیه ساحل نمی توانست زیاد شلوغ باشد اما همین هم برای من زیاد بود.

دهکده کوچک بود و بی سر و صدا.به جز چند نفر آدم های زیادی در ان رفت و آمد نداشتند. یک نانوای پیر و همسر مهربانش که هرروز برایم شیر تازه از گاو مزرعه اش می دوشید و کنار می گذاشت،پستچی مهربان دهکده که یک روز درمیان با ماشین خرابش می آمد و تا غروب باید صبر می کرد تا تنها تعمیر کار دهکده از ماهیگیری بر می گشت و آن را موقتا سرپا می کرد،یک مغازه دار پیر که همیشه در مغازه اش می شد شکلات و پودر قهوه و تمبر و پاکت نامه پیدا کرد و چندتای دیگر که هیچوقت ندیدمشان و آن ها هم مرا ندیدند دیگر کسی را نمی شد در دهکده حاشیه ساحل پیدا کرد.

خانه نقلی من خارج از دهکده بود.تنها صدایی که هراز گاهی از لابه لای درز دیوار ها به گوش می رسید شاید هیاهوی مرغ های دریایی یا صدای چند بچه همیشگی و یا صدای سوت لنج ها بود.منظره اتاق هم مشخص بود؛یک تصویر همیشگی و از دریای زلال آبی بی انتها.

زندگی من همه اش همین بود.همه چیز تکراری و البته دوست داشتنی بود؛ شاید همین باعث شد تا به بهانه پیدا کردن جای خلوت تری یک روز صبح چمدانم را پر کنم و کوله پشتی ام را به دوش بیاندازم و راهی سفر بشوم...

+ادامه دارد...


برچسبها: داستان دنباله دار یک سفر

برچسب: نویسنده: یوسف موسوی‌پور تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 16:07

صفحه بندی