طناب دار آسیایی ها
-
تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 16:07
روزی دختری برفراز تپه ای روییدموهایش را به باد سپردو قلبش را به دریا دادآسمان را صدا زدو سرود باران را خواند.در هوای فروردین ماهدختر با فلک رقصید.خورشید را وسط دهانش گذاشتخنده را بو کشیدو از ماه دلبری کرد...غم را گره زدو به رود سپرد.زندگی همین بود...چه شده که دختران دیگر نمی رویند؟.............آن دخ...
بلند بگو مرگ بر اسرائیل!
-
تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 16:07
روزی دختری برفراز تپه ای روییدموهایش را به باد سپردو قلبش را به دریا دادآسمان را صدا زدو سرود باران را خواند.در هوای فروردین ماهدختر با فلک رقصید.خورشید را وسط دهانش گذاشتخنده را بو کشیدو از ماه دلبری کرد...غم را گره زدو به رود سپرد.زندگی همین بود...چه شده که دختران دیگر نمی رویند؟.............آن دخ...
یک
-
تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 16:07
روزی که تصمیم گرفتم از ناکجا آباد بروم یک روز معمولی بود.یک روز صبح که از خواب بیدار شدم دیدم دیگر تحمل صدای مرغان دریایی و بوی ماهی مرده را ندارم.البته که یک دهکده آرام و بی سر و صدا در حاشیه ساحل نمی توانست زیاد شلوغ باشد اما همین هم برای من زیاد بود. دهکده کوچک بود و بی سر و صدا.به جز چند نفر آدم
دو
-
تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 16:07
دل کندن از دوستداشتنی زندگی که میتوانستم داشته باشم سخت بود.اما عجله اینکه هرچه زودتر بتوانم از خانه ساحلی ام دور شوم نگذاشت تا منتظر قطار ساعت نه شب بشوم؛بعد از اینکه دهکده در پناه صخره های مرجانی ساحلی از تازیانه های آفتاب آرام گرفت در خنکای نسیم های شمال شرقی خودم را به مغازه پیرمرد رساندم تا بتو
سه
-
تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 16:07
از ضبط ماشین صدای موسیقی پر خش خشی به گوش میرسید.لای چشم هایم را که باز کردم چیزی جز سیاهی مطلق ندیدم.ترس برم داشت و فوری سرم را به طرف راننده برگرداندم و پستچی همیشه خندانی را دیدم که حالا خستگی لبخندش را کمرنگ تر کرده بود.خیره به روبه رو بود ولی متوجهم شد و سلام کرد.زیر لب سلام کوتاهی دادم. به جاد
چهار
-
تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 16:07
آقای اسمیت آنچنان هم که اسمش نشان میداد خیلی جنتلمن یا خوشتیپ نبود.او پسری حداکثر بیست و سه ساله بود که از لاغری حتی نمی توانست خودش را توی باد تند کنترل کند.وقتی که به چشم هایش نگاه میکردم هیچی تهشان نمیدیدم.مثلا چشم های بعضی ها همیشه تهشان یک برق شادی وجود دارد.مثلا خانم چاقی که پشت پیشخوان داشت م
پنج
-
تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 16:07
به قطار ساعت ۹شب رسیدیم.من همچنان دلم میخواست به خانه ام برگردم و دیگر هیچوقت به فکر سفر کردن نیفتم.قطار تکان های آرامی داشت و با سرعتی حوصله سربر انگار که داشت در دریاچه ای آب را می شکافت و جلو میرفت. نامه ای که آقای اسمیت به من داده بود ته کیفم بود و من بی انگیزه تر از آنی بودم که بخواهم آن را از
شش
-
تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 16:07
صبح با صدای سوت های ممتد قطار و بوی دود از خواب بیدار شدم.هوا گرگ و میش بود و اینجا اخرین ایستگاه بود.میخواستم به دور ترین نقطه از خانه ام بروم و انگار با حساب ریل های قطار اینجا همان دور ترین نقطه ممکن بود.یا باید به همین جا اکتفا میکردم و بعد از گردش کوتاهی در شهر دوباره سوار قطار میشدم و به دهکده
هفت
-
تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 16:07
آخر دنیا را با چشمانم دیدم؛با دست هایم لمس کردم و با ریه هایم احساس کردم.گرسنه بودم و فکر می کردم گرسنه بودن در آخر دنیا یعنی خود مرگ!برای همین نا امیدانه روی صندلی چوبی کنار ایستگاه نشستم و با بیخیالی اطراف را از نظرم گذراندم.هیچ چیز قابل توجهی وجود نداشت.حداقل برای من که قرار بود آخرین لحظات زندگی
عزیزِ جان
-
تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 16:07
عزیز جانم،عزیزِ جانم،عزیز و جانم.... چند بار بگویم؟ چگونه بگویم تا ایمان بیاوری؟چه لذتی دوست داشتنت...وقتی نمیدانی و با خنگی تمام رفتار می کنی....چه لذتی بیش از این؟ برچسبها: برای تو نوشته ام